به نام آنكه هردويمان راآفريد
درلحظه سرشتن هردويكسان بوديم!من وتو!من كودكي بودم نه ازچپ نه ازراست!ازعرش به هبوط آمده بودم...
ودراين حضيض عشقي راخواستم كه بنامش سرشته بودندم!سراغ آزادگي ام را گرفتم وتنهابندگي خالقم راپذيرفتم!
ولي....دروطنم خاك اجداديم مرابه جرم بيگانگي گرفتند!به معصيت عشق وآزادگي مشت ولگدوباتومم زدند!
دربهت مانده بودم همكيشم مرااينچنين ناجوانمردانه ميزند؟!صداي سكوتم رابگلوله پاسخ دادند!!
گفتم:اينجاست وطنم ايرانيم وارث هوش وخردانسانيم!گفتند:توبيگانه اي آواره اي!
گفتم:من پيرو كيش و آيين خودم!گفتندخموش چون كافري!
كنون دربند ولي آزادم
زيرزهرشكنجه تان ميمانم باسكوتم درزيردرد
مرگ را باعمق وجود ميخوانم
درعرش منتظرآمدنت ميمانم
تادردادگاه عدل خدا داد خود بستانم
|
+| نوشته شده توسط
خس وخاشاک در جمعه 9 مرداد1388
|