تبليغاتX
کلاغ پر
دلم از خودی پر بود، برای خودم ها نوشتم
من ازبودنم هراس دارم ازرسيدن شب وفردايم بيم دارم!من كه براي خودم بودم شاد!ازشادي وآزادگيم ترس دارم!توكه دراوج قدرت ايستادي ازچه چيزوچراترس داري؟!ازمن بادستهايي خالي دلي پربيم!!!!ازچه روي اينچنين هراس داري؟!ازنوشتن براي خودم وخودي ها!ازچنين نابرابري!ترس دارم!خون دل دارم که باچنین هراس نمیشودددست بردارم ازکارم.مرابگذارتااین کلام سردفروبردخشم وآشوب ازکامم!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 14:14  توسط خس وخاشاک | 
سلام خدا!عادل يكتا!

ازكشوري برايت نامه مينويسم كه در آن جواني جرم است!حق گويي وحق خواهي عين ظلم است!آزادي وآزادگي گناه است!شنيدم اسم اين كشورراازدفترمهربانيت خط زده اي!پيروجوانش را به حال خويش رها كرده اي!شنيده ام گفته اي هيچ جاي دنيا اينچنين به بازيچه وسخره گرفته نشده اي!شنيده ام گفته اي هيچ جايي اينچنين تورانكشتندودربند نكردندوباتوم نزده اند!من اگرجاي توبودم به چشم به هم زدني باآتش خشمم چنين ننگي را ميزدودم.......!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 22:30  توسط خس وخاشاک | 
باچشمان مسخ شده باذهني دگم به نابوديمان مينگري!به ديده تحقيربا قدرتي متزلزل نظاره ام ميكني!آري تو سواره اي ومن پياده!توسلاح داري ومن بي دفاع مانده ام!دور دورتوست  شاداني؟!آياتوازجنس مني كاينچنين وحشي گري...!ازچه هراساني كه سرت رادركلاه خودياچپيه مقدس پيشين وننگ كنوني پنهان ميكني؟؟؟!سرمان ازيك خاك سرشته چه فرقي است كه سرم بي هيچ مانعي زيرباتوم وچكمه هايت خورد ميشود!چه فرقي است كه قلب سوخته و جوان وپرتپش مراآماج گلوله ات ميكني وقلب سنگي ات را زيرلباس ضدگلوله پنهان ميكني!آزادي من كه براي آزادگي ووارستگي مينالم باآزادي توكه موجب خوف وهراسي چه فرقي داردكه مرادربندودورازهمه نگه ميداري؟......

همكيش هموطن همنوع.....!مگرمن چه گفته ام كه اينچنيني!مگرچه خواسته ام كه جواب سكوتم سرب است...!

ميداني كه شباهنگام  خون وگوشت وآبروي مرابرسرسفره خاندانت ميبري!توآدمخواري؟؟؟؟!!!!

پدرم حاصل عشق وعرقش رابه من خوراندومن آماج تهمت وبي آبرويي توشدم!خاندان تو باخون من چه خواهندشد؟!

ازنوشيدن خونم!خوردن گوشتم !چه گردني كلفت وچه شكمي باره كرده اي!

چشمانت ازتحجرسرخ شده وجاي قلبت ازسنگ سخت پرشده!ومغزت پراز خالي است وقدرتي براي انديشه نداري!ونه قلبي براي ترحم!

مرابه جرم حقيقت ميكشي!بي آبروميكني!به بند ميكشي!باتوم ومشت ولگدميزني!

باشد!من تورا به آه مادرم!اشك خواهرم!زجربرادرم وضجه پدرم دوبه خداي حق خواهم ميسپارم!

وآن روزنوبت نابودي توست وروز به ثمررسيدن من
+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 23:3  توسط خس وخاشاک | 
به نام آنكه هردويمان راآفريد

درلحظه سرشتن هردويكسان بوديم!من وتو!من كودكي بودم نه ازچپ نه ازراست!ازعرش به هبوط آمده بودم...

ودراين حضيض عشقي راخواستم كه بنامش سرشته بودندم!سراغ آزادگي ام را گرفتم وتنهابندگي خالقم راپذيرفتم!

ولي....دروطنم خاك اجداديم مرابه جرم بيگانگي گرفتند!به معصيت عشق وآزادگي مشت ولگدوباتومم زدند!

دربهت مانده بودم همكيشم مرااينچنين ناجوانمردانه ميزند؟!صداي سكوتم رابگلوله پاسخ دادند!!

گفتم:اينجاست وطنم ايرانيم وارث هوش وخردانسانيم!گفتند:توبيگانه اي آواره اي!

گفتم:من پيرو كيش و آيين خودم!گفتندخموش چون كافري!

كنون دربند ولي آزادم

 زيرزهرشكنجه تان ميمانم باسكوتم درزيردرد

 مرگ را باعمق وجود ميخوانم

درعرش منتظرآمدنت ميمانم

تادردادگاه عدل خدا داد خود بستانم

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 13:11  توسط خس وخاشاک | 
مراازمرگ خونبارم مترسان! سالهاست كه ذره ذره مرده ام.

مراازتازيانه هاي بيرحمت.ازباتوم نامردت مترسان!سالهاست كه زخم خورده ورنجدارم.

مراازبي آبرويي .شكنجه.بدنامي مترسان.سالهاست كه رسواي جهانم.

مرا.مرا.....ازگفتن آزدي وعشق وآزادگي مترسان!من باخون پاكم مينويسم آنچه بايدگفتن.

مراازمرگ و نبودنم چه باك.كه امثال توراكندهلاك.

مرگ من اوج زندگاني است!اززندگي باچنين ذلت شوم پاك پاك.

مرابكش!آري بكش!اين خيابان ها بهانه است!سبزبودن براي ضجه هاي عاشقانه است!

مرا بميران تاروم ازاين خاك برسم تااوج .سوي آن افلاك

ببرم داعيه ام به آن بالا تاميان من وتو به قضاوت بنشيندالله

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 12:21  توسط خس وخاشاک | 
من خسم

خارم به چشم ناكسان

جمله آوارم

برخانه دلواپسان

گرچه خاشاكم  

 ولي...          

خشنودازاين بودنم!

چون بگم؟آيابگم!بگم!

گرخس وخاشاك منم

پس تو چه اي؟!

توكه بازحمت نام خويش آدم داده اي!

گرمن وعشق وجوانيم

خاشاكي بيش نيست

پس توبركه زورآزمايي      

آنكه هيچت بارنيست!

خون پاك همدلانم ريختي

طعم سبزآزاديم رابه دار آويختي     

فصل شورعشقمان  راباالك آبيختي........

تاقيامت برتواي بي آبرواين ننگ باد........

اين خس وخاشاك برپايت روند

 پس توراازآچه حقت نيس برزيرآورند....

آري اين است رسم بيدلان      

 اي وطن تاآخرش بامن بمان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 15:19  توسط خس وخاشاک | 
دوستم!!

صدای قارقارکلاغ خوش یمن است؟

پرسیاهش چه؟

نک زشتش؟!

اصلازشت است یا زیبا!

بگو تابدانم

بگو........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 23:31  توسط خس وخاشاک | 
 

با دهانی باز

انحلالت را نظاره می کنم ایران!

بچه ها بیائید بازی کلاغ پر

استقلال و هر چیز مستقلی پر

آزادگی و آزادی و انقلابی پر

عشق، ایمان ، فداکاری، طعم سبز جاودانگی هم پر

با دهانی از باروت پر

خنده های شادمانی هم پر

شهر من، جواب عشق باتوم است؟!

امنیت، مهربانی هم پر

خدا هم بازیچه شد، دنیا

آن همه روضه خوانی هم پر

بر سرت چه آمد، خاک اجدادی؟

زیر تازیانه ها، آبادیت هم پر

بچه ها بازی کلاغ پر دردی است

بازی شادمانه ی کودکان هم پر

با نگاهی خیس، بغضی تلخ

می زنم فریاد: ایران من هم پر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 0:30  توسط خس وخاشاک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، دائم برای تو(ایران آزاد و آباد)که جز اینم عزیز نیست

نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
پیوندها
سمیه بانو
می مانم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM